الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

602

إحياء علوم الدين ( فارسى )

خصلتى بغايت بزرگ است كه همهء عابدان از آن عاجز آيند . و يكى از سلف گفت كه خداى - عز و جل - چون از آسمان قضا فرمايد دوست دارد كه اهل زمين بدان راضى شوند . و أبو دردا گفت : ذروهء ايمان صبر است بر حكم و رضا به تقدير . و عمر - رضى اللّه عنه - گفت : باك ندارم كه بامداد و شبانگاه من بر چه حال باشد از سخنى و تناسانى . و ثورى روزى پيش رابعه گفت : خدايا از من راضى باش . رابعه گفت : شرم ندارى از بار خداى خشنودى خواهى و تو از او خشنود نباشى . ثورى گفت : استغفر اللّه . پس جعفر بن سليمان ضبعى گفت : از خداى كه راضى باشد ؟ رابعه گفت : چون شادى او به مصيبت همچنان باشد كه به نعمت . و فضيل گفتى كه چون منع و عطا نزديك او يكسان شود ، از خداى تعالى خشنود شده باشد . و احمد بن ابى الحواري گفت كه أبو سليمان دارانى گفت : خداى - عز و جل - به كرم خود از بندگان به چيزى راضى شده است كه بنده از مولاى خود بدان راضى شود . گفتم : چگونه ؟ گفت : نه مراد بنده آن باشد كه مولى از او راضى شود ؟ گفتم : آرى . گفت : خداى از بندگان خود دوست‌تر دارد كه از او راضى شوند . و سهل گفت : حظ بندگان از يقين بر اندازهء حظ ايشان است از رضا ، و اندازهء رضاى ايشان بر اندازهء زندگانى ايشان با خداى - عز و جل . و پيغامبر - عليه الصلاة السلام - گفت : انّ اللّه عزّ و جلّ بحكمه « 315 » و جلاله جعل الرّوح و الفرج « 316 » في الرّضا و اليقين و جعل الغمّ و الحزن في الشّكّ و السّخط ، [ 454 ] اى ، خداى - عز و جل - آسانى و گشايش در رضا و يقين نهاده است ، و غم و اندوه در شك و ناپسندى . بيان حقيقت رضا و تصور آن در چيزى كه مخالف هوى باشد ( 1 ) بدان كه كسى گويد كه در مخالفت هوى و انواع بلا جز صبر نباشد و اما رضا صورت نبندد ، خطاى او از جانب انكار محبت باشد . و اما چون تصور دوست داشتن خداى را و مستغرق شدن همّ به كليت بدان ثابت شود ، پوشيده نماند كه محبت رضا را به افعال دوست باز آرد . و آن از دو وجه باشد . يكى آن كه به واسطهء درد احساس نكند ، تا « 317 » دردمند كننده بر او بگذرد و او نداند ، و جراحتى به دو رسد و در آن درد نيابد . مثال آن ، مرد جنگى [ بود ] كه در حال غضب و يا حال خوف او را زخمى رسد او آن را در نيابد ، تا به حدى كه چون خون بيند ، بر جراحت بدان استدلال كند . بلكه كسى كه در شغلى قريب مىدود ، باشد كه خارى در پاى او شود و او درد آن نداند به سبب مشغولى دل

--> ( 315 ) در كتاب الشعب : بحكمته ( ص 2659 ) . ( 316 ) در نسخه‌هاى عربى : و الفرح ( زبيدى 9 - 654 ) . ( 317 ) تا ، حتى .